تبلیغات

قالبساز سارا

❄دنیای السا❄ - مطالب اسفند 1393
❄من یه جلساییم یِه جلسایی خاص❄

راپونزل واقعیO_O

جمعه 29 اسفند 1393 12:08 ب.ظ

نویسنده : ☆sara☆



نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: جمعه 29 اسفند 1393 12:09 ب.ظ

نقاشیش

جمعه 29 اسفند 1393 12:08 ب.ظ

نویسنده : ☆sara☆



نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: - -

وای چه نازه

جمعه 29 اسفند 1393 12:07 ب.ظ

نویسنده : ☆sara☆



نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: - -

انا و راپونزل

جمعه 29 اسفند 1393 12:07 ب.ظ

نویسنده : ☆sara☆
ارسال شده در: انا ،



نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: جمعه 29 اسفند 1393 12:07 ب.ظ

چه نازه

جمعه 29 اسفند 1393 12:06 ب.ظ

نویسنده : ☆sara☆




نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: - -

راپونزل واقعیO_O

جمعه 29 اسفند 1393 12:01 ب.ظ

نویسنده : ☆sara☆
قد موهای این دختر یک متر و 5 سانتی‌متر است. او در تمام 12 سال زندگی فقط سه بار موهایش را کوتاه کرده است. صاحب این موهای بلند و طلایی و زیبا، «کیتی وایت» نام دارد. البته این همه زیبایی دردسرهایی هم برای کیتی دارد؛ به طور مثال، شستن این حجم موی زیاد حدود یک ساعت زمان می خواهد، یک ساعت هم برای خشک کردن آن باید وقت بگذارد.
برترین ها: راپونزل واقعی پیدا شد! داستان راپونزل را به خاطر دارید؟ راپونزل دختری بود که جادوگری به نام «گوتل» او را مانند یک زندانی پرورش داد و نام «راپانزل» (تربچه) را برای او انتخاب کرد. وقتی دختر به دوازده سالگی رسید، جادوگر او را در قلعه‌ای در اعماق جنگل زندانی کرد که پله یا دری به بیرون نداشت؛ فقط یک اتاق داشت و یک پنجره. وقتی جادوگر به برج می‌رسید فریاد می‌زد: «راپانزل، راپانزل، موهای زیبایت را پایین بینداز تا بیاییم بالا.» در آخر هم این دختر با شاهزاده ای ازدواج می کند و تا پایان عمر خوب و خوش با هم زندگی می کنند.

نکته اصلی این داستان، موهای طلایی و بسیار بلند راپونزل بود که البته به داستان رودابه و زال نیز شباهت بسیار دارد. در شاهنامه نوشته شده است رودابه موهای بسیار بلندی داشت و آنها را پایین می انداخت تا زال بتواند بالا برود.

این همه مقدمه چینی کردیم بگوییم، در عصر حاضر هم دختری 12 ساله با موهای طلایی زندگی می کند که موهای بسیار بلند و فوق العاده زیبایی دارد.

قد موهای این دختر یک متر و 5 سانتی‌متر است. او در تمام 12 سال زندگی فقط سه بار موهایش را کوتاه کرده است. صاحب این موهای بلند و طلایی و زیبا، «کیتی وایت» نام دارد. البته این همه زیبایی دردسرهایی هم برای کیتی دارد؛ به طور مثال، شستن این حجم موی زیاد حدود یک ساعت زمان می خواهد، یک ساعت هم برای خشک کردن آن باید وقت بگذارد.

شایان ذکر است، با اینکه موهای او از یک متر هم بیشتر است اما هنوز نمی‌تواند رکورد گینس را بشکند. بلندترین مویی که در گینس ثبت شده است، به دختری به نام «آشا ماندلا» تعلق دارد که یک متر و 70 سانتی‌متر است. 

دختر 12 ساله‌، راپونزل واقعی! (+عکس)

دختر 12 ساله‌، راپونزل واقعی! (+عکس)

دختر 12 ساله‌، راپونزل واقعی! (+عکس)

دختر 12 ساله‌، راپونزل واقعی! (+عکس)




نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: جمعه 29 اسفند 1393 12:01 ب.ظ

داستان راپونزل

جمعه 29 اسفند 1393 11:59 ق.ظ

نویسنده : ☆sara☆

روزگاری زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها به حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی به خانه اشان بودند.

پشت خانه آنها پنجره ای قرار داشت که به یک باغ زیبا و بزرگ باز می شد . باغ پر از گلهای زیبا و درختهای میوه بود . این باغ متعلق به یک جادگرو بدجنس بود و هیچ کس جرات نمی کرد به داخل باغ برود.

 

زن باردار بود و از پنجره به این باغ زیبا نگاه می کرد . روزی در باغ مقدار زیادی کاهو وحشی با برگهای سبز و تازه دید . از آن روز به بعد او نمی توانست به هیچ چیز دیگری به غیر از آن سبزیها  فکر کند . کم کم رنگ و رویش پرید و صورتش هر روز سفیدتر از روز قبل می شد و بیماری به سراغ او  آمد.

مرد از همسرش علت بیماری را پرسید .

 زن گفت : من می دانم که هیچ وقت نمی توانم از آن کاهو یی که پشت خانه امان است بخورم و می دانم که الان در هیچ جایی به غیر از آن باغ نمی توان کاهو پیدا کرد  و می دانم که بزودی می میرم .

مرد خیلی نگران شد و تصمیم گرفت که به هر قیمتی که شده است آن سبزی را برای همسرش فراهم کند بنابراین یک شب مخفیانه به آن باغ رفت و از آن کاهو ها چید و به خانه برگشت و برای همسرش سالاد درست کرد

زن آنرا خورد و حالش بهتر شد . اما عجیب بود که مرتب هوسش برای خوردن کاهو بیشتر می شد . مرد دوباره به باغ برگشت ولی این بار توسط جادوگر گرفتار شد .

جادوگر در حالیکه از عصبانیت فریاد می کشید به او گفت : تو چگونه به خودت اجازه دادی که سبزیهای راپونزل ( همان کاهو ها منظورش بود ) مرا  بچینی ؟

مرد ماجرای همسرش را تعریف کرد . جادوگر فکر کرد و گفت : تو می توانی هر چقدر که بخواهی از این کاهوها بچینی اما یک شرطی دارد . تو باید وقتی فرزندت بدنیا آمد آنرا به من بدهی.

مرد بیچاره که می دانست حال همسرش خوب نیست به ناچار این شرط را پذیرفت.

به زودی فرزند آنها بدنیا آمد و جادوگر او را با خودش برد . او نام این دختر را راپونزل نامید .

راپونزل بزرگ شد و هر چه می گذشت زیباتر می شد جادوگر تصمیم گرفت ،اجازه ندهد که کسی اور ا ببیند.

 وقتی که راپونزل 12 ساله شد  او را به برج بلندی در وسط جنگل برد . این برج خیلی بلند بود و هیچ پله یا دری نداشت و راپونزل بیچاره نمی توانست از آنجا بیرون برود. برج فقط یک پنجره داشت. زمانیکه پیرزن به دیدنش می آمد او را صدا می کرد .

راپونزل > راپونزل موهای طلایی ات را پایین بیانداز .

دخترک موهای بلندش را از پنجره به بیرون می انداخت و جادوگر موهایش را می گرفت و به بالای برج می آمد

چند سالی گذشت . روزی پرنسی بطور اتفاقی از آن قسمت جنگل می گذشت که ناگهان صدای قشنگ و دلنشینی را شنید. او برج را پیدا کرد . اما هیچ راهی را برای ورود به برج نیافت.

او نمی توانست صدا را فراموش کند برای همین هر روز به آنجا می آمد و به آن صدا گوش می داد و شبها با قلبی شکسته برمی گشت

 او هنوز هیچ راهی برای ورود به برج پیدا نکرده بود

تا اینکه روزی پیرزنی را دید که به سمت برج می آید در گوشه ای مخفی شد و صدای پیرزن را شنید که می گفت :

راپونزل ، راپونزل موهای طلایی ات را پایین بیانداز .

سپس یک موی بافته شده بلند از پنجره به سمت زمین پرت شد و پیرزن از آن بالا رفت .

پرنس فکر کرد من هم شانس خود را  امتحان می کنم تا از این برج بالا بروم .

بعد از مدتی پیرزن از آنجا رفت و پرنس کنار پنجره آمد و حرفهای او را تکرار کرد .

 راپونزل > راپونزل موهای طلایی ات را پایین بیانداز .

سپس از آن موی بلند بالا رفت و به برج رسید .

در ابتدا راپونزل از دیدن مرد ترسید چون تا آن روز هیچ کسی را ندیده بود . اما پرنس برایش توضیح داد که صدای قشنگش او را به آنجا کشانده است . پرنس که تا آن روز دختری به آن زیبایی و مهربانی ندیده بود از دختر خواست که برای همیشه در کنار او باشد و پیشنهاد ازدواجش را قبول کند

 .راپونزل احساس می کرد که در کنار این مرد خوش اندام و مودب زندگی لذت بخش تر از زندگی کنار آن پیرزن است بنابراین پیشنهاد پرنس را قبول کرد .

اما او از هیچ راهی نمی توانست از آن برج خارج شود بنابراین از پرنس خواست که برایش گلولهای ابریشمی بیاورد تا با آن طنابی درست کند و از آنجا خارج شود .

تا زمانی که طناب بافته شود پرنس هر شب به دیدن راپونزل می آمد . راپونزل دقت می کرد که ملاقاتش را با پرنس مخفی نگه دارد . اما یک روز بدون اینکه به حرفهایش فکر کند به جادوگر گفت : چرا شما اینقدر سنگین تر از پرنس هستید ؟

یکدفعه جادوگر با عصبانیت فریاد کشید . من چی شنیدم ؟ من فکر می کردم تو را در  جای امنی پنهان کردم اما تو برخلاف نظر من با دیگران ملاقات داشتی . تو به من کلک می زدی !

او با عصبانیت موهای راپونزل را دور دستش پیچاند و با یک قیچی آنرا برید .و لحظه ای بعد موهای بلند راپونزل روی زمین افتاده بود . اما پیرزن هنوز عصبانی بود . آن سنگدل یک ورد جادویی خواند و راپونزل را به یک جای خیلی دور فرستاد تا برای همیشه بدبخت و تنها باشد .

سپس موهای راپونزل را به موهای خودش گره زد و کنار پنجره منتظرپرنس نشست . هنگامیکه پرنس از پنجره داخل شد بجای راپونزل عزیزش آن پیرزن زشت را دید  

پیرزن در حالی که خنده ی مسخره ای سر داده بود گفت  : تو فکر می کنی عشقت را پیدا خواهی کرد ؟ اما آن پرنده زیبا پرواز کرد و رفت و صدایش خاموش شد . راپونزل برای همیشه گم شده و تو هیچگاه او را نخواهی دید .

پرنس از خود بیخود شده بود و خودش را از پنجره به بیرون پرت کرد . اما از خطر مردن نجات پیدا کرد چون روی بوته های خار افتاد . اما خارها چشمان او را زخمی کردند و پرنس نابینا شد . حالا او چطور می توانست راپونزل را پیدا کند ؟

برای ماه ها پرنس نابینا در میان جنگل سرگردان بود . هرگاه که به کسی می رسید از آنها در مورد دختر زیبایی بنام راپونزل می پرسید . او برای همه نشانه های او را توصیف می کرد اما کسی او را ندیده بود .

او آنقدر رفت و رفت تا روزی صدای آهنگ غمگینی را شنید . او صدا را شناخت و به آنطرف رفت. صدا زد : راپونزل

راپونزل به طرف پرنس دوید و از شوق دیدار او اشک در چشمانش سرازیر شد . اما وقتی قطرات اشک بر روی چشمهای پرنس افتاد اتفاق عجیبی پیش آمد . پرنس دوباره می توانست ببیند.

پرنس راپونزل را به سرزمین خودش برد و بعد از ازدواج سالها به خوشی زندگی کردند





نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: - -

عکس خنده داره به مناسبت سال جدید

جمعه 29 اسفند 1393 10:53 ق.ظ

نویسنده : ☆sara☆
 
 



نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: جمعه 29 اسفند 1393 10:57 ق.ظ

همینطوری

پنجشنبه 28 اسفند 1393 04:19 ب.ظ

نویسنده : ☆sara☆

اگه می خوای سوار موشک شی کلیک کن!

اگه میخوای وارد دنیای خونه سازی بشی کلیک کن!

اگه می خوای از نقاشی های سه بعدی لذت ببری کلیک کن!

اگه می خوای وارد دنیای نقطه ها بشی کلیک کن!

اگه می خوای با مکعب بازی کنی کلیک کن!

اگه می خوای با نور بازی کنی کلیک کن!

اگه می خوای بری فضا کلیک کن !

اگه می خوای بری لای شاخ و برگ درختا بچرخی کلیک کن !

اگه می خوای با کاموا نقاشی بکشی کلیک کن !

اگه می خوای وارد دنیای آهن ربایی شی و بازی کنی کلیک کن !




نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: - -

خبر جالب

پنجشنبه 28 اسفند 1393 04:01 ب.ظ

نویسنده : ☆sara☆
ارسال شده در: السا ، انا ،
حتما کارتون های frozen و پری دریایی و tangled (راپونزل) و تارزان رو دیدید.السا و آنا (frozen) دختر خاله های راپونزل بودن.
و اول فیلم هم وقتی که پدرومادرشون با کشتی دارن میرن جایی دارن میرن عروسی راپونزل!
که توی راه کشتیشون غرق میشه.و توی کارتون پری دریایی یه تیکش هست که یه کشتی غرق میشه!
و اون کشتی همون کشتی هست که مادر و پدر السا و آنا توش بودن!
در ضمن اریل  یا همون پری دریایی پدرو مادر السا و انا رو نجات میده و اونا رو به ساحل جزیره ای میبره.
بعدش تو اون جزیره مادر پدر السا و انا تارزان رو به دنیا میارن!!!!
و بعد از بدنیا اوردن تارزان یه ببر میاد میخورتشون و اونموقع میمیرن....
 




نظرات : نظرات
تاریخ ارسال: پنجشنبه 28 اسفند 1393 04:01 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6